::. ایرانیان جی اس ام  .::   انجمن تخصصی تعمیرات تلفن همراه در ایران .::


بازگشت   ::. ایرانیان جی اس ام .:: انجمن تخصصی تعمیرات تلفن همراه در ایران .:: > متفرقه > گفتگو ازاد
جديدترين موضوعات انجمن

برترین کارهای سایت
طراحی: ایرانیان جی اس ام

 

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 2009-10-29, 02:37 PM   #1
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
New1 داستان های اموزنده وجالب (زنگ تفریح)

با سلام به همه ی دوستان

لطفا هر کس مطلب یا حکایت یا داستان جالب و اموزنده دارید توی این پست بگزارید
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند...،
آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سربردند........

در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:

اين سفر را چگونه ديدي؟

پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!

پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.

و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟

پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت:
«دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است، آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگر ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم، آنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است، باغ آنها بي انتهاست.......

.................................................. ..............................

زبان پدر بند آمده بود...

در پايان پسر گفت:
پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزگاري پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسيار دوست ميداشت و او را با گرانبهاترين جامه ها مي آراست و با لذيذترين غذاها از او پذيرائي ميکرداين همسر ازهر چيزي بهترين را داشت .
پادشاه همچنين همسر سوم خود را بسيار دوست ميداشت و او را کنار خود قرار ميداد اما هميشه از اين بيم داشت که مبادا اين همسر او را به خاطر ديگري ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و هميشه با پادشاه مهربان و صبور و شکيبا بود هر گاه پادشاه با مشکلي روبرو ميشد به او متوسل ميشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شريک بسيار وفاداري بود و در حفظ و نگهداري تاج و تخت شاه بسيار مشارکت ميکرد.اما پادشاه اين همسر را دوست نمي داشت وبرعکس اين همسر شاه را عميقا؛ دوست داشت ولي شاه به سختي به او توجه ميکرد.
روزي از اين روزها شاه بيمار شد و دانست که فاصله زيادي با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خيلي مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسيار دوست داشتم بهترين جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بيشترين مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم ميميرم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد؟
گفت:بهيچ وجه !! و بدون کلامي از آنجا دور شد اين جواب همانند شمشير تيزي بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگين و ناراحت از همسر سوم خود پرسيد من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد و با من خواهي آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگي بسيار زيباست اگر تو بميري من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگي لذت ميبرم!
پادشاه نا اميد سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسيد من هميشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا ياري کردي من در حال مردنم آيا تو با من خواهي بود؟
گفت نه متاءسفم من در اين مورد نميتوانم کمکي انجام دهم من در بهترين حالت فقط ميتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! اين پاسخ مانند صداي غرش رعد و برقي بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در اين هنگام صدائي او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهي خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائي!
شاه نگاهي انداخت همسر اول خود را ديد ! او از سوء تغذيه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائي بسيار اندوهناک و شرمساري گفت:
من در زماني که فرصت داشتم بايد بيشتر از تو مراقبت بعمل مي.آوردم من در حق تو قصور کردم ...
__________________________________________________ _____________________________________________

در حقيقت همه ما داراي چهار همسر يعني همفکر در زندگي خود هستيم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نيست که چه ميزان سعي و تلاش براي فربه شدن و آراستگي آن کرديم وقتي ما بميريم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائيها موقعيت و سرمايه ماست زماني که ما بميريم آنها نصيب ديگران ميشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نيست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائي که ميتوانند باما بمانند همراهي تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هياهوي دست يافتن به ثروت و قدرت و لذايذ فراموش ميشود . در حاليکه روح ما تنها چيزي است که هر جا برويم ما را همراهي ميکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقويت کن و به او رسيدگي کن که اين بزرگترين هديه هستي براي توست.



  پاسخ با نقل قول
11 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-10-31, 02:00 PM   #2
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

یه سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد ؟

دست همه حاضران بالا رفت...

سخنران گفت بسيار خوب من اين اسکناس را به يکي ار شما خواهم داد ولي قبلا از آن مي خواهم کاري بکنم
و سپس در برابر نگاه هاي متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد ؟

و باز دستهاي حاضرين بالا رفت...

اين بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روي رمين کشيد بعد اسکناس را برداشت و پرسيد خوب حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود ؟

باز دست همه بالا رفت...

.................................................. ........

سخنران گفت دوستان با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد
و ادامه داد در زندگي واقعي هم همين طور است ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که رو به رو مي شويم
خم مي شويم مچاله مي شويم خاک آلود مي شيم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم ولي اينگونه نيست و صرف نظر از اينکه چه بلايي سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند آدم پر ارزشي هستيم.../

ویرایش توسط hadizamani : 2009-10-31 در ساعت 02:03 PM
  پاسخ با نقل قول
10 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-01, 11:35 AM   #3
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند، بقيه ي قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند که ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد .

دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند، اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد...

بالاخره يکي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد...

اما قورباغه ي ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد، بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار،. اما او با توان بيشتري تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد

.................................................. ......

وقتي از گودال بيرون آمد،. بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند :
مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست، در واقع او در تمام مدت فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند...
  پاسخ با نقل قول
8 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-01, 07:33 PM   #4
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد . از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند

پولي بدست آورد . روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد . تصميم گرفت از

خانه اي مقداري غذا تقاضا كند . به طور اتفاقي درب خانه اي را زد . دختر جوان و زيبائي در را باز كرد . پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا

، فقط يك ليوان آب درخواست كرد .

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد . پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : « چقدر بايد به

شما بپردازم ؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي . مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد. » پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما

سپاسگزاري مي كنم »

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد . پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني

مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد . هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در

چشمانش درخشيد . بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد . لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد . در اولين

نگاه اورا شناخت .

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند . از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك

تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد .

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود . به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد . گوشه صورتحساب چيزي نوشت . آنرا درون پاكتي

گذاشت و براي زن ارسال نمود .

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت . مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد . سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد . چيزي توجه

اش را جلب كرد . چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود . آهسته انرا خواند :

« بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است »
  پاسخ با نقل قول
10 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-02, 02:34 PM   #5
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
Icon10

هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد:

چرا گريه مي كني؟

هيزم شكن گفت:

تبرم توي رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت و از هيزم شکن پرسيد:

"آيا اين تبر توست؟"

هيزم شكن جواب داد:

"نه"

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد:

آيا اين تبر توست؟

دوباره، هيزم شكن جواب داد:

"نه".

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد:

آيا اين تبر توست؟

جواب داد:

آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.

روزي ديگر هيزم شکن وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي همان رودخانه. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب.

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد: زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!

فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي:

هر وقت مردي دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
  پاسخ با نقل قول
11 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-03, 02:26 PM   #6
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود …………….
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد
!
  پاسخ با نقل قول
9 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-04, 02:29 PM   #7
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

روزي فرشته اي از فرمان خدا سرپيچي کرد وبراي پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضاي بخشش کرد. خداوند با مهرباني نگاهي به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبيه نميکنم، ولي تو بايد کفاره گناهت را بپردازي. کاري را به تو محول ميکنم، به زمين برو و با ارزشترين چيز دنيا را براي من بياور.
فرشته خوشحال از اينکه فرصتي براي بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمين رفت. سالها روي زمين به دنبال با ارزشترين چيز دنيا گشت. روزي به يک ميدان جنگ رسيد، سرباز جواني رايافت که به سختي زخمي شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگيده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرين قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود: به راستي چيزي که تو آوردي باارزش است. سربازي که زندگيش را براي کشورش ميدهد، براي من خيلي عزيز است، ولي برگرد وبيشتر بگرد.
فرشته به زمين بازگشت وبه جستجوي خود ادامه داد. ساليان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزي در بيمارستان بزرگ پرستاري ديد که بر اثر يک بيماري در حال مرگ بود.
پرستار از افرادي مراقبت کرده بود که اين بيماري را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پريده در تختخواب سفري خود خوابيده بود ونفس نفس ميزد.
در حالي که پرستار نفسهاي آخرش را ميکشيد، فرشته آخرين نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرين نفس اين پرستار فداکار با ارزشترين چيزدر دنياست. خداوند پاسخ داد: اين نفس چيز با ارزشي است. کسي که زندگيش را براي ديگران ميدهد، يقينا از نظر من با ارزش است. ولي برگرد ودوباره بگرد.
فرشته براي جستجو ي دوباره به زمين بازگشت وساليان زيادي گردش کرد.
شبي مرد شروري را که براسبي سوار بود درجنگل يافت. مرد به شمشير و نيزه مجهز بود. او ميخواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد.
مرد به کلبه کوچکي که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگي ميکردند، رسيد. نور از پنجره بيرون ميزد. مرد شرور از اسب پايين آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را ديدکه پسرش را ميخواباند و صداي اورا که به فرزندش دعاي شب را ياد ميداد، شنيد. چيزي درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آيا دوران کودکي خودش را بياد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونيت زشتش پشيمان شد و توبه کرد.
فرشته قطره اي اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
اين قطره اشک با ارزشترين چيز در دنياست، براي اينکه اين اشک آدمي است که توبه کرده و توبه درهاي بهشت را باز ميکند.
  پاسخ با نقل قول
9 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-05, 03:43 PM   #8
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

خانمي در زمين گلف مشغول بازي بود. ضربه اي به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بيشه زار کنار زمين شد. خانم براي پيدا کردن توپ به بيشه زار رفت که ناگهان با صحنه اي روبرو شد......






قورباغه اي در تله اي گرفتار بود. قورباغه حرف مي زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کني، سه آرزويت را برآورده مي کنم.

خانم ذوق زده شد و سريع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتي شرايط برآورده کردن آرزوها را بگويم. هر آرزويي که برايت برآورده کردم، ?? برابر آنرا براي همسرت برآورده مي کنم!

خانم کمي تامل کرد و گفت؛ مشکلي ندارد.

آرزوي اول خود را گفت؛ من مي خواهم زيباترين زن دنيا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زيباترين شوي شوهرت ?? برابر از تو زيباتر مي شود و ممکن است چشم زن هاي ديگر بدنبالش بيافتد و تو او را از دست دهي.

خانم گفت؛ مشکلي ندارد. چون من زيباترينم، کس ديگري در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزويش برآورده شد.

بعد گفت که من مي خواهم ثروتمند ترين فرد دنيا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ?? برابر ثروتمند تر مي شود و ممکن است به زندگي تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوي سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرايي برآورده کرد.

خانم گفت؛ مي خواهم به يک حمله قلبي خفيف دچار شوم!

نکته اخلاقي: خانم ها خيلي باهوش هستند. پس باهاشون درگير نشين.

قابل توجه خواننده هاي مونث؛ اينجا پايان اين داستان بود. لطفاً صفحه را ببنديد و بريد حالشو ببريد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبي ?? برابر خفيف تر از همسرش شد
  پاسخ با نقل قول
9 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-07, 02:33 PM   #9
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود .
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟
و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم."
اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه !
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهميد . وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .
در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من نداريد .
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کرد م. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه ...
به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکي به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.


================================================== ===============
این هم یه داستان کوتاه عشقی غم انگیز:
========
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد
  پاسخ با نقل قول
8 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قدیمی 2009-11-08, 03:34 PM   #10
hadizamani
مدیر ارشد
 
hadizamani آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: شهر كرد
نوشته ها: 1,175
شماره کاربر: 4758
Status: Offline
تشکر ایشان از دیگران: 4,315
تشکر دیگران از ایشان :3,669 بار در 1,013 پست
پیش فرض

روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چک قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختکن مي شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتي، او داخل پارکينگ تک و تنها به طرف ماشينش مي رفت که زني به وي نزديک مي شود. زن پيروزيش را تبريک مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد که پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دکتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست.
دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالي که آن را در دست زن مي فشرد گفت: براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي کنم.
يک هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يک باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود که يکي از مديران عالي رتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديک مي شود و مي گويد: هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پارکينگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت کرده ايد. مي خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن يک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مريض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فريب داده، دوست عزيز!
دو ونسزو مي پرسد: منظورتان اين است که مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است؟
بله کاملا همينطور است.
دو ونسزو مي گويد: در اين هفته، اين بهترين خبري است که شنيدم.

================================================== ===============
مرد مسني به همراه پسر 2? ساله.اش در قطار نشسته بود. در حالي که مسافران در صندلي.هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.



به محض شروع حرکت قطار پسر 2? ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي که هواي در حال حرکت را با لذت لمس مي.کرد فرياد زد: پدر نگاه کن درخت.ها حرکت مي.کنن. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين کرد.



کنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند که حرف.هاي پدر و پسر را مي.شنيدند و از حرکات پسر جوان که مانند يک کودک ? ساله رفتار مي.کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه کن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حرکت مي.کنند.



زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي.کردند.

باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چکيد.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم.هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه کن باران مي.بارد،. آب روي من چکيد.



زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: .چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشک مراجعه نمي.کنيد؟



مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي.گرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي.تواند ببيند
  پاسخ با نقل قول
7 کاربر از hadizamani بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش همه کاربرانی که از تاپیک دیدن کردند
13580, 1723, 28179, 30na_emdad, 3amira, akitoosi, ali anisi, alireza56, alishams123, amir765, asef, az-emadi, azin84, A_GSM, banehjok, bashiri, blackava, ConnectMobile, danashjogsm, dcs, dr.diako, earfan, Ebif_GSM, ehsan67, esmaail, farasha, farhad daniz, farzadarian, feizi, gavad700, genius, ghytani, GLADIATOR, golbadin, gsm868686, hadizamani, hamedi, hamidlg, hamzazadeh, hamzeh1076, hassan222, hkargar2000, hoshi85, hossein gsm, hosseyni_gsm, iraj62, jakeee, jalil_esm, jomhoor, kaveh1622, kish gsm, m.khani, mahabadtel, mahdi2000, MAX, mehdi-gsm-ariya, mehr aeyn, meisam_usa, mobile_omid, mohammad1365, mohammad6212, MOJI-GSM, mojtaba_arabi20, mory1364, mr.insert, mt_tayyebi333, nec_118, nima666, oghab400, omid-iranian, omidsalar, ارتباط, اسیمان, حمید ایرانپور, خانم سانیا صالحی, ستایش, parisa natasha, parniyan.gh, parssetel, Partel Mobile, patiot, pgm, radman, RASA-GSM, reza2195, reza4699, rezag, sadegh-, SAEID-FARZIN, sahel_6690, saman6233, sara22286, sepehr-gsm, shahram49, shazde, shirkhanian, shirzad3423, shoresh, smaiil-abasi, sohr@b, sowieso2020, tanea, tohidfilm, touch_gsm, مدیریت سایت, معصومه, معین شریفی, x-263, YABAN, yahgoob, ^amin
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
داستان اموزنده علی گندابی mohammadjan145 گفتگو ازاد 2 2008-11-23 11:39 AM


اکنون ساعت 12:40 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


استفاده از محتوای سایت ایرانیان جی اس ام تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است.